WEBVTT

00:00:01.514 --> 00:00:07.542
و از میان تمام خاک نابودی و تمام
چیزهایی وحشتناکی که آن روز دیدم

00:00:07.567 --> 00:00:10.783
به دلایلی یک اتفاق تکان دهنده تر بود

00:00:10.855 --> 00:00:14.881
آن روز آنها یک کودک را
بیرون آوردند که مرده بود

00:00:14.906 --> 00:00:20.233
و خب ما آنجا مستقر شده بودیم و نیمکت
های بتنی وجود داشت که داشتند کودکان

00:00:20.258 --> 00:00:25.292
را روی این نیمکت های بتنی می نشاندند
و با پتوهایی آنها را می پوشاندند

00:00:25.317 --> 00:00:31.715
و من نگاه میکردم و یک دختر کوچکی را
درآورده بودم و با پتو پوشانده بودم و

00:00:31.740 --> 00:00:37.850
آنها این دختر کوچک را روی نیمکت
گذاشتند پاهای کوچک این دختر اصلا خونی

00:00:37.875 --> 00:00:44.402
نبود و آسیبی ندیده بود، ولی پای کوچکش
از زیر پتو بیرون آمد و یک جوراب توری

00:00:44.427 --> 00:00:50.606
صورتی به پا داشت، دقیقا مثل جوراب
هایی که من برای دختر خودم خریده بودم

00:00:50.631 --> 00:00:53.839
و به دلایلی این بیشتر از بقیه آزارم داد

00:00:56.008 --> 00:00:59.593
یک خانمی که در سازمان
مراقبت روزانه YMCA بود

00:00:59.812 --> 00:01:03.995
یک بچه کوچک حدود ۲ ساله داشت

00:01:04.503 --> 00:01:07.243
که آسیب و بریدگی در ناحیه سر خود داشت

00:01:07.268 --> 00:01:10.100
خود خانم یک آسیبی در پیشانی خود داشت

00:01:10.747 --> 00:01:14.638
و مدام فریاد میزد که: نمی توانم برادرش
را پیدا کنم، نمی توانم برادرش را پیدا کنم

00:01:14.663 --> 00:01:18.975
آنها داخل یک آمبولانس قرار داده شده بودند

00:01:19.000 --> 00:01:21.729
پس ما شروع به کار روی آنها کردیم و خانمه
فریاد می زد من نمی توانم برادرش را پیدا کنم

00:01:21.754 --> 00:01:25.058
یک برادر دو قلو دارد، نمیتوانم پیدایش کنم

00:01:25.216 --> 00:01:29.279
در اون لحظه گفتم خب بریم، من
فقط ۴ نفر دارم، تمام افرادم

00:01:29.304 --> 00:01:32.838
بودند کوله پشتم فقط به همین
اندازه دارو داشت و گفتم خب بریم

00:01:32.863 --> 00:01:38.720
ما درها را بستیم و امدادگری میخواستیم
ما را برساند گفت تمام است برویم؟

00:01:38.745 --> 00:01:44.023
گفتم برویم هیچ کار اورژانسی
دیگری نداریم و باید صحنه را خالی کنیم

00:01:44.048 --> 00:01:47.748
یکهو در باز شد و یک آتش
نشانی یک پسر بچه را داخل

00:01:47.773 --> 00:01:51.320
داد و گفت اینم ببرید، و
برادر دوقلو را داخل داد

00:01:51.345 --> 00:01:56.876
برادر و معلمش جیغ کشیدن، پسر را به
سمت داخل کشیدن و پسرها دوقلوی همسان

00:01:56.901 --> 00:02:02.354
بدوند که عین هم لباس پوشیده بودند و
تقریبا آسیب دیدگی شبیه به هم داشتند

00:02:04.994 --> 00:02:09.489
بعد از اینکه همه افرادی که آنجا بودند وقت کردند
نفسی بکشند تازه متوجه شدند چه اتفاقی افتاده

00:02:09.514 --> 00:02:10.733
نابودی کامل

00:02:10.852 --> 00:02:14.165
جو ناباوری حاکم بود، همه گیج و مبهوت بودند

00:02:14.190 --> 00:02:24.511
وقتی برای حمایت از روانی شروع به بیرون
کشیدن امدادگران پیشکسوت از صحنه کردیم

00:02:24.536 --> 00:02:28.473
من میدانستم که موقعیت خیلی تلخ و بدی است

00:02:28.498 --> 00:02:33.359
من را به مرکز عملیات
فراخواندند تا برنامه حمایت روانی

00:02:33.383 --> 00:02:38.742
برای واحدهایی که از محل
انفجار باز میگشتند را ترتیب بدهم

00:02:38.767 --> 00:02:41.623
و داشتم یک فرم توضیحی آماده می کردم

00:02:41.648 --> 00:02:45.129
خوشبختانه آمور شروع به توضیح دادن کرد

00:02:45.154 --> 00:02:49.985
توضیح برای کاهش استرس
شدید در 2 روز آماده شد

00:02:50.295 --> 00:02:52.784
تعداد زیادی تیم عملیاتی داشتیم که

00:02:52.849 --> 00:02:57.836
در طی دو ماه بعد برای کاهش استرس

00:02:57.861 --> 00:03:01.802
کلاسهایی در مورد کنار
آمدن با استرس می آمدند

00:03:01.827 --> 00:03:05.474
وقتی به روتین زندگی برگشتم
که در خیابان ها رانندگی کنم

00:03:05.499 --> 00:03:08.790
و آمبولانس را برانم و تلفن
ها را جواب بدهم، هر جا

00:03:08.815 --> 00:03:12.164
میرفتم افراد از من تشکر
میکردند و به پشتم میزدند و

00:03:12.189 --> 00:03:15.668
دوست داشتن درباره شرایط
سوال کنند و اینکه چطور بودیم

00:03:15.693 --> 00:03:23.636
وقتی تمام این اتفاقات تموم شد، تا چند
هفته با افتخار لباس فرمم را می پوشیدم

00:03:23.661 --> 00:03:27.968
خیلی از این کار، پلیس و آتش
سوزی و اورژانس واقعا انتخابی است

00:03:27.993 --> 00:03:31.312
یا مناسب اینکار هستید یا خیر و
خیلی از افراد ثابت کرده اند که

00:03:31.337 --> 00:03:34.709
واقعا مناسب اینکار هستند و واقعا
جایی هستند که به ان تعلق دارند

00:03:34.734 --> 00:03:40.708
با در نظر داشتن تعداد افرادی که آسیب
دیدند یا مرده اند، با در نظر داشتن

00:03:40.733 --> 00:03:46.624
مقدار خرابی و آسیبی که به بار آمد،
من فکر میکنم ما فوق العاده کار کردیم

00:03:46.649 --> 00:03:50.344
فکر میکنم همه همینطور
بودند، ما باهم کار کردیم

00:03:50.369 --> 00:03:55.183
و من افتخار میکنم که هر
روز با این افراد کار میکنم

00:03:55.208 --> 00:04:00.690
و من هیچوقت مشکلی نخواهم داشت که زندگی
ام را در دستان یکی از آنها قرار دهم

00:04:00.818 --> 00:04:07.167
در بیستم ماه اکتبر سال
۱۹۹۱ بزرگترین آتش سوزی

00:04:07.192 --> 00:04:11.509
شهری تاریخ آمریکا، ارتفاعات
اوکلند را در بر گرفت

00:04:11.534 --> 00:04:17.475
آتش نشان ها و واحد کنترل استرس حادثه

00:04:17.500 --> 00:04:22.343
آنچه ما در اون روز از ماه اکتبر با آن
مواجه شدیم یک آتش سوزی بود که نمی‌توانستیم

00:04:22.368 --> 00:04:26.874
کنترل کنیم و برای ساعت های
خیلی زیادی نتوانستیم خاموش کنیم

00:04:26.899 --> 00:04:31.387
خارج از کنترل بود فقط گسترده میشد

00:04:34.598 --> 00:04:38.930
من تقریبا یک ساعت پس از شروع
آتش سوزی فرمانده میدان را حذف کردم و

00:04:38.955 --> 00:04:41.274
خودم فرمانده میدان شدم

00:04:41.385 --> 00:04:43.146
هیچوقت چنین
چیزی در زندگی ام ندیده بودم

00:04:43.170 --> 00:04:45.888
هیچوقت انتظار نداشتم چنین
چیزی در زندگی ام ببینم

00:04:48.397 --> 00:04:51.145
یا خدا ... تا به حال چنین چیزی ندیدم

00:05:00.519 --> 00:05:05.320
به نقطه ای رسیدیم که درخت
ها بوم، منفجر می شدند

00:05:05.345 --> 00:05:12.175
برای من این تجربه من را یاد ویئتنام
انداخت، آتش داشت از خودش تغذیه میکرد

00:05:12.200 --> 00:05:16.569
شنیده بودم که افراد می گفتند
آتش سوزی می تواند چنین باشد ولی

00:05:16.594 --> 00:05:21.177
الان خودم چنین تجربه ای از آتش
سوزی دارم که محاصره بشوم توسط آتش

00:05:21.202 --> 00:05:30.279
و عملا آتش میبارید روی ما

00:05:30.304 --> 00:05:35.024
یکی از آتش نشان ها دیویس گفت فکر کنم
قرار است این بالا بمیریم و بعد یکهو

00:05:35.049 --> 00:05:39.704
به من شوک وارد شد که قراره بمیریم!
قرار نیست از این جا جان سالم به در ببریم

00:05:39.729 --> 00:05:42.996
گفت باید سعی کنیم نجات
پیدا کنیم و گفتم کجا بریم؟

00:05:43.021 --> 00:05:56.115
و بعد دیدیم که فرمانده بلند شد و وارد آتش
شد و گفتم فرمانده کو؟ و گفت فرمانده پوف شد

00:05:56.140 --> 00:05:59.473
یادم میاد گفتم جیم، سعی
کن به کسی اینجا آسیب نزنی

00:05:59.498 --> 00:06:03.383
هیچوقت فکر نمی کردم خودش آسیب ببینه
معمولا فرمانده در آتش گیر نمیکند

00:06:03.408 --> 00:06:06.953
اونجا تو ماشینش بود
دستش هم بند شلنگ آب یا همچنین چیزی نبود

00:06:06.978 --> 00:06:13.364
و او آخرین کسی در دنیا بود 
که فکر میکردم قربانی شود

00:06:24.647 --> 00:06:30.899
او چندین یارد دورتر از ماشینش فوت
شد و ما به خاکسترها رفتیم و نشان

00:06:30.932 --> 00:06:37.529
اش را پیدا کردیم، دکمه هایش را پیدا
کردیم، نشان کلاهش را پیدا کردیم

00:06:37.554 --> 00:06:45.264
خراب و رنگ رفته شده بودند و کمی کج شده
بودند و همانطور که آنها را روی باقی مانده

00:06:45.289 --> 00:06:52.332
ماشینش گذاشتیم و نگاه کردم به دستیارم
که تمام آن شب پیشم بود، او مرده بود!

00:06:52.357 --> 00:06:55.067
او داشت وارد یک مسیر دیگر میشد

00:06:55.092 --> 00:07:02.086
اون زمان هم گفتم و الان هم میگم: انگار که
ما همه مرده بودیم و توی جهنم ایستاده بودیم

00:07:04.187 --> 00:07:06.679
هیچوقت از ذهنت بیرون نمی رود

00:07:06.718 --> 00:07:14.723
گاها کلافگی و بیچارگی
تنها احساسی بود که داشتیم

00:07:15.833 --> 00:07:24.077
که تمام زندگی شما تعلیم داده می شوید تا ...
ببخشید یک لحظه

00:07:25.959 --> 00:07:29.770
۲۵ فوتی

00:07:29.795 --> 00:07:32.921
۳۱۳۲ خانه نابود شد

00:07:32.946 --> 00:07:36.657
هزینه: بیشتر از ۱.۷ میلیارد دلار

00:07:36.682 --> 00:07:41.544
مثل یک تیم فوتبال خیلی آشفته که بد بازی
می کنند و وقتی از زمین بیرون می آیند و در

00:07:41.569 --> 00:07:46.311
حال ترک زمین هستند تماشاچیان آنها را هو
می کنند، خیلی از افراد اینطور حس می کنند

00:07:47.762 --> 00:07:52.473
بعد از آتش سوزی، روز بعد من
به خانه رفتم و طوری رفتار می

00:07:52.498 --> 00:07:57.290
کردم انگار همه چیز خوب هست و
من میتوانم از پس آن بر بیایم

00:07:57.322 --> 00:08:00.171
شروع کردم به اضافه کاری

00:08:00.196 --> 00:08:02.546
بعد سر و کله خبرگزاری ها پیدا شد

00:08:02.586 --> 00:08:07.985
بعد شروع کردن بهم اضافه کاری
دادن که فقط با خبرگزار‌ی‌ها صحبت کنم

00:08:08.165 --> 00:08:13.444
من با خبرگزاری ها صحبت میکردم
و در تمام کانال های تلوزیونی بودم

00:08:13.469 --> 00:08:17.243
در رادیو بودم و همه با من تماس
می گرفتند و میگفتند نیک رفته روی

00:08:17.268 --> 00:08:21.700
تلویزیون و می گفتند مثلا این
برنامه را ضبط نمی کنی؟ من می گفتم

00:08:21.725 --> 00:08:26.156
نه ضبط نمی کنم ولی طوری رفتار
میکردن که انگار همه چیز اوکی هست

00:08:26.181 --> 00:08:29.048
و یک شب که در برنامه ای بودم دیگه ترک خوردم

00:08:29.073 --> 00:08:31.450
یکی پای من را لگد کرد
و عمدی نبود چون افراد

00:08:31.475 --> 00:08:33.882
داخل راهرو راه می رفتند
و اتفاقی فردی پای من

00:08:33.907 --> 00:08:38.607
را لگد کرد و من از کوره در رفتم و گفتم مگه
پای من را نمیبینی؟ و من اصلا چنین آدمی نیستم

00:08:38.632 --> 00:08:42.401
داشتم کنترل رفتار خودم رو از دست میدادم
با دوست دخترم بودم و اون این رو میدید

00:08:42.426 --> 00:08:45.951
باهاش تند برخورد میکردم

00:08:45.976 --> 00:08:49.523
و به همین سادگی از کنترلم را
از دست دادم چون سعی داشتم

00:08:49.548 --> 00:08:53.176
وانمود کنم همه چیز خوب
است، در حالی که نبود

00:08:53.653 --> 00:08:58.314
مردم دارند از پارک خارج می شوند

00:08:58.339 --> 00:09:02.866
باید از ماشین خارج شوید، باشه؟

00:09:10.445 --> 00:09:13.216
شما به سمت یک ساختمان
میروی، همه چیز بهم ریخته

00:09:13.241 --> 00:09:16.223
است، همه دارند به سمت بیرون
فرار می کنند و من باید

00:09:16.248 --> 00:09:19.108
به سمت داخل بروم، این
رفتار نرمال نیست، شما وارد

00:09:19.133 --> 00:09:22.108
می شوی در حال که نمیدانی
چه چیزی داخل این خانه است

00:09:22.133 --> 00:09:30.885
نمیدانی اونجا دینامیت هست یا لوله گار
ترکیده یا مواد منفجره هست، فقط وارد میشوی

00:09:31.591 --> 00:09:35.275
ولی خب نمیتوانی اینطور رفتار
کنی که شاید نباید وارد شوم چون

00:09:35.300 --> 00:09:39.445
چیزی ممکن است داخل وجود داشته
باشد که ممکن است من را بکشد

00:09:39.470 --> 00:09:42.494
همین الانشم چیزی داخل وجود دارد
که ممکن است تورا بکشد، خود آتش

00:09:44.948 --> 00:09:49.014
یک آتش زنده داریم و آتش نشان ها
در تلاش برای خاموش کردن هستند

00:09:49.039 --> 00:09:52.039
لطفا این منطقه را خالی
کنید، اگر آسیب ببینید

00:09:52.064 --> 00:09:54.863
ما برای کمک رسانی به
شما پرسنل کافی نداریم

00:09:54.888 --> 00:09:59.030
کار آتش نشان ها خیلی پیچیده
تر از خاموش کردن آتش هست

00:09:59.055 --> 00:10:04.594
۸۰٪ کار ما فعالیت های غیر
مرتبط به آتش هست، مثل سرویس های

00:10:04.619 --> 00:10:10.253
پزشکی اورژانسی، سرویس های نجات
و خیلی چیزهای دیگر این چنینی

00:10:10.278 --> 00:10:14.060
فرای خاکسترها

00:10:14.085 --> 00:10:20.113
آتشسوزی برکلی-اوکلند در ۲۰
اکتبر سال ۱۹۹۱ اتفاق افتاد

00:10:20.138 --> 00:10:31.459
بیش از ۳۰۰۰ خانه نابود شد و ۱.۵ میلیارد دلار
ضرر به املاک رسید، ۲۵ نفر کشته شدند

00:10:31.484 --> 00:10:39.857
مستند پیش رو یک مستند درباره تاثیرات احساسی
آتش سوزی بروکلین اوکلند روی اعضای جامعه است

00:10:47.841 --> 00:10:51.831
این آتش است فقط چند دقیقه پس از شروع آن

00:10:51.856 --> 00:10:56.589
باد با سرعت ۲۵ مایل بر ساعت حرکت می
کرد و در نتیجه آن آتش نعره می کشید

00:10:56.614 --> 00:11:03.050
این اولین خانه ای است که آتش گرفت در بلوار
باکینگهام، از این نقطه به بعد آتش متوقف نشد

00:11:45.550 --> 00:11:51.359
مردم نمی فهمند باید اینجا را ترک
کنند، باید این پارک را ترک کنند

00:13:08.134 --> 00:13:11.315
خب وقتی اونروز صبح از خواب
بیدار شدیم میدانستیم همه

00:13:11.340 --> 00:13:14.619
چیز متفاوت است، چون باد گرم
می وزید و کمی مرطوب بود و

00:13:14.644 --> 00:13:17.976
خیلی عجیب بود و ما صبح داشتیم
در این باره شوخی میکردیم

00:13:18.001 --> 00:13:20.968
که هوا، هوای زلزله است یا
اتفاق بدی قرار است رخ بدهد

00:13:20.993 --> 00:13:23.806
ولی فکر نمیکردیم آتش سوزی باشد

00:13:23.831 --> 00:13:30.581
و من یک پنجره بزرگ داشتم که رو
به دامنه ای بود که آتش شروع شد

00:13:30.606 --> 00:13:34.641
پس وقتی صبح روز یکشنبه به
بیرون نگاه کردم نقطه ای

00:13:34.666 --> 00:13:38.677
 که در بالای قله گریزلی

00:13:38.702 --> 00:13:42.534
نزدیک تراس ماربارو که آتش
از آن جا شروع شد، را دیدم

00:13:42.559 --> 00:13:46.231
گویی اژدهایی آتشین از آن جا بیرون کشیده شد

00:13:46.256 --> 00:13:52.265
با صدای مهیبی از بادهای
سانتا آنا به پایین سر می خورد

00:13:52.553 --> 00:13:57.176
واقعا من را شوکه کرد و تا سر حد مرگ ترسیدم

00:13:57.201 --> 00:14:05.134
ما به آسمان نگاه کردیم و یک آسمان ترسناک
سیاهی را دیدیم که رویمان سنگینی میکرد

00:14:05.159 --> 00:14:19.764
و بعد هراس و ترس از اینکه چی ممکن
است پیش بیاید واقعا در من نفوذ کرد

00:14:19.789 --> 00:14:27.303
من تصمیم گرفتم به سمتش بدوئم، دقیقا
اینجا در شروع جاده باریک چارینگ کراس

00:14:27.328 --> 00:14:32.399
همانطور که میدویدم بخاطر
دود خیلی تاریک شده بود

00:14:32.424 --> 00:14:35.962
باید از ماشین هایی که داشتند در کنار جاده

00:14:35.987 --> 00:14:39.682
می سوختند استفاده میکردم به عنوان
نشانه برای دویدن به سمتشان استفاده کنم

00:14:39.707 --> 00:14:43.241
چون خیلی  تاریک بود و من
باید نزدیک بخش تپه ای میماندم

00:14:43.266 --> 00:14:52.158
و برای همین سوختگی قسمت راست
بدنم، دست و پای راستم  بیشتر شد

00:14:52.183 --> 00:14:54.937
ولی ادامه دادی؟

00:14:54.962 --> 00:15:02.932
یک چیزی در درونم میگفت که باید به
دویدن ادامه دهی و به حدی گرم بود که

00:15:02.957 --> 00:15:10.698
اگر می ایستادم، خب شاید پارادوکس باشد
ولی از شدت گرما جای خودت یخ میزدی

00:15:10.723 --> 00:15:13.999
همانطور که به قسمت
انتهایی چهارراه چارلی رسیدم،

00:15:14.024 --> 00:15:16.905
افراد دیگری را هم دیدم
که در حال دویدن هستند

00:15:16.930 --> 00:15:21.675
فکر کنم یک دختر نوجوان لیز
خورد و به زمین افتاد و من او

00:15:21.700 --> 00:15:26.443
را بلند کردم و روی پا گذاشتم
و بهش گفتم باید ادامه دهیم

00:15:26.468 --> 00:15:33.349
و او گقت باشه، واقعا امیدوارم سالم از آتش
بیرون آمده باشد، او را بعد از آن ندیدم

00:15:33.374 --> 00:15:38.831
ولی وقتی برای چند ثانیه داشتم او را بلند
میکردم ۲ جنازه را دیدم که فکر میکنم،

00:15:38.856 --> 00:15:44.032
یعنی بعدا شخصی به من گفت که ممکن است
یکی از افسرهای پلیسی باشد که مرده بود

00:15:44.057 --> 00:15:47.768
و فرد دیگری که پلیس تلاش داشت
به او کمک کند از آنجا خارج شود

00:15:47.793 --> 00:15:52.613
این یکی از چیزهایی است که
من هیچوقت فراموش نمی کنم

00:15:52.638 --> 00:15:55.144
ما خودمان را بین شعله ها
و افرادی که تلاش دارند

00:15:55.169 --> 00:15:57.806
خارج شوند قرار میدهیم، ما
تلاش می کنیم با لوله های

00:15:57.831 --> 00:16:00.518
خود یک پرده آب درست کنیم،
تا این افراد بتوانند فرار

00:16:00.543 --> 00:16:03.074
کنند و سوار ماشین های خود
شوند و محل را ترک کنند

00:16:03.099 --> 00:16:10.924
و در یک نقطه ای زیاد ماندیم و آنجا حبس شدیم،
هر ۴ طرف ما را شعله های آتش فرا گرفته بود

00:16:10.949 --> 00:16:14.659
پس تمام وسایلمان را روی
خود انداختیم و داخل پریدیم

00:16:14.684 --> 00:16:18.042
دو مرد پشتی به صورت
جنینی قرار گرفتند و ما هم

00:16:18.067 --> 00:16:21.327
خم شدیم و تمام پنجره
ها را بستیم و راننده ام

00:16:21.352 --> 00:16:24.455
پرسید میخواهی چیکار
کنی و من گفتم، خب خیلی

00:16:24.480 --> 00:16:27.799
چاره ای نداریم باید از
بین اینجا رانندگی کنیم

00:16:27.824 --> 00:16:33.145
و کمی قبل تر شنیده بودیم که
یکی از بخش های آتش نشانی گیر

00:16:33.170 --> 00:16:38.093
کرده بودند و وسایل خود 
را از دست داده بودند و ما

00:16:38.118 --> 00:16:43.439
نمیدانستیم این شایعات درست
است یا نه ولی تصمیم گرفتیم که

00:16:43.464 --> 00:16:48.504
باید ریسک کنیم و از داخل
این دیوار آتشین رانندگی کنیم

00:16:48.529 --> 00:16:55.019
که تقریبا ۵۰ فوت ضخامت داشت و در طول
خیابان از شرق به غرب گسترده شده بود

00:16:55.044 --> 00:16:59.745
و راننده من ناگهان متوقف شد در حالی
که فرمون را خیلی محکم گرفته بود و

00:16:59.770 --> 00:17:04.538
گفت: میخواهی من چیکار کنم؟ گفتم وسط
خیابان بایست و به سمت آن رانندگی کن

00:17:04.563 --> 00:17:07.563
و گفتم اگر نجات پیدا
کنیم آبجو مهمانتان میکنم

00:17:07.588 --> 00:17:15.211
و خیلی جالب است احساساتی که تجربه میکنی،
مثل یک فیلم است و برمیگردی به سن ۱۰ یا ۱۲

00:17:15.236 --> 00:17:22.950
سالگی قبل از اینکه وارد شعله ها شوی و میروی،
خب موفق شدیم، بریم یک جای دیگر کمک کنیم

00:17:22.975 --> 00:17:29.992
حتی به عنوان یک آتش نشان که آموزش دیده
ای که نترسی و همه شرایط را باهم همزمان

00:17:30.017 --> 00:17:36.674
تجربه کنی، بعضی مواقع ما خودمان هم
واقعا میترسیم و این یکی از آن مواقع بود

00:17:36.699 --> 00:17:43.410
صبح روز سه شنبه بعد از آتش سوزی
یکشنبه یادم می آید در یک اتاق هتل خیلی

00:17:43.435 --> 00:17:49.648
تاریک بیدار شدم و حس کردم سر جای
خودم نیستم و این زمانی بود که از

00:17:49.673 --> 00:17:55.865
ته دل گریه کردم، یجورایی حس میکردم
صمیمی ترین دوستم مرده است، چون

00:17:55.890 --> 00:18:03.610
خانه ام واقعا دوست داشتنی بود، کلی
چیز قشنگ و هنر دست خودم آنجا داشتم

00:18:03.635 --> 00:18:07.117
روز یکشنبه وقتی به
اینجا آمدیم من اول تونل

00:18:07.142 --> 00:18:10.841
پارک کردم و تا اینجا
پیاده آمدیم و هرچه جلوتر

00:18:10.866 --> 00:18:17.909
آمدم و خانه هر کدام از همسایه ها را دیدم که
نابود شده، هر چه بیشتر دیدم بیشتر گریه کردم

00:18:17.934 --> 00:18:23.043
بعد از آن به سمت تپه بالا رفتم که
میتوانی از بالا به هیلر نگاه کنی و

00:18:23.068 --> 00:18:28.325
در تمام طول راه گریه کردم وقتی به
سمت ماشین های اورژانس رفتم گریه کردم

00:18:28.350 --> 00:18:31.345
الان که بهش فکر میکنم سخته گریه نکنم

00:18:31.370 --> 00:18:34.408
فقط خیلی افتضاحه ببینی
افرادی که اینهمه دوستشان

00:18:34.433 --> 00:18:36.964
داری با چنین تراژدی
در زندگی مواجه هستند

00:18:36.989 --> 00:18:45.966
هیچ چیز آنجا نبود، بجز اینکه وقتی کنار
خانه پیاده میرفتیم، در بین خاکسترها

00:18:45.991 --> 00:18:54.369
لیوان مسواک های ما بود که من ۳۲ سال
پیش در کلاس سفالگری درست کرده بودم

00:18:54.394 --> 00:19:04.903
خودم به شکلی درستش کرده بودم که خاکی به
نظر بیاد و طوری باشه که انگار زیرخاکی است

00:19:04.928 --> 00:19:10.861
و خوب واقعا هم از زیر خاکستر
کشف شد و خیلی خوب بنظر می رسید،

00:19:10.886 --> 00:19:16.435
نشکسته بود، من همسرم جفتمون
خیلی به این لیوان علاقه داشتیم

00:19:16.460 --> 00:19:22.442
حتی ساده ترین چیز وقتی هیچ
چیز باقی نمانده، زیبا به نظر میرسد

00:19:22.467 --> 00:19:27.846
و این فکر میکنم تبدیل به نماد فقدان کامل شد

00:19:27.871 --> 00:19:31.757
من برای مدت خیلی طولانی
افسرده نبودم، یعنی اولش

00:19:31.782 --> 00:19:35.319
کمی در حالت انکار بودیم،
ولی بعدش سر هر چیز

00:19:35.344 --> 00:19:39.188
کوچک احمقانه ای تو همش
گریه می کنی، برای چیزهای

00:19:39.213 --> 00:19:42.896
احمقانه و همیشه احساس
ناراحتی و افسردگی میکنی

00:19:42.921 --> 00:19:48.049
مثل اینکه دلت برای خانه تنگ شده ولی نمی توانی
بروی، مثل حس دائمی دل تنگی برای خانه است

00:19:48.182 --> 00:19:50.191
و بعدش خیلی تلخ می شوی که

00:19:50.216 --> 00:19:57.309
چرا چنین اتفاقی باید می افتاد؟ همه چیز
داشت خیلی خوب پیش میرفت، اصلا عادلانه نیست

00:19:57.334 --> 00:20:00.329
همه چیز را خراب کرد

00:20:00.354 --> 00:20:07.473
من الان خیلی از تحصیلاتم عقب افتادم، نمی
توانم خودم را برسانم، خیلی ناعادلانه است

00:20:07.498 --> 00:20:11.498
حس میکنی دوست داری برگردی ولی
نمیتوانی برگردی چون چیزی نیست

00:20:11.523 --> 00:20:17.400
برای هفته ها بعد از آتش سوری اگر بوی
سوختن چوب شومینه خانه ای به مشام میخورد و

00:20:17.425 --> 00:20:23.464
خانه ای که در آن میماندم میپیچید... یکبار
با آتش نشانی تماس گرفتم چون ترسیده بودم

00:20:23.489 --> 00:20:30.019
و واقعا فقط بوی شومینه یک خانه
بود ولی من حساس شده بودم

00:20:30.308 --> 00:20:37.479
و میدانید که چند آتش کوچک هم در تپه های
برکلی بود که آن ها هم خیلی ترسناک بود

00:20:37.504 --> 00:20:42.981
فکر میکنی قرار است دوباره
اتفاق بیوفتد، انگار در جنگ هستی

00:20:43.014 --> 00:20:45.086
و بمباران میتوانست دوباره شروع شود

00:20:45.111 --> 00:20:49.278
من به یک بازی فوتبال
رفتم حدود یک ماه پیش

00:20:49.303 --> 00:20:54.899
و نمیتوانستم در جمعیت باشم،
فوبیای کلستروفوبیا پیدا کرده بودم

00:20:54.924 --> 00:21:05.318
و دیدن اینکه افراد داشتند مست میکردند
تا خوش بگذرانند و کارهای احمقانه میکردند

00:21:05.343 --> 00:21:15.078
و کلاه های مسخره سرشان بود فقط بنظر
خیلی بی معنی و ... احمقانه بنظر می آمد

00:21:15.103 --> 00:21:20.275
نمی توانستم آنجا را تحمل کنم پس به
نوعی به صندلی ام برگشتم و دیدم که

00:21:20.300 --> 00:21:25.771
نمیتوانم تحمل کنم چون خیلی کلستروفوبیا
داشتم و برای همین آنجا را ترک کردم

00:21:25.796 --> 00:21:31.621
و من مادربزرگ ۹۲ ساله ام را ملاقات کردم

00:21:31.646 --> 00:21:36.823
آره رفتن به صلیب سرخ خیلی سخت بود

00:21:36.848 --> 00:21:39.958
چون آنجا رفتیم تا اعلام
کنیم بی خانمان هستیم

00:21:39.991 --> 00:21:45.012
چون ما بیمه مستاجران نداشتیم و باید
کمکی دریافت میکردیم به ما توصیه شد

00:21:45.037 --> 00:21:49.733
تا به پناه گاه برویم و به
عنوان بی خانمان ثبت نام کنیم

00:21:49.758 --> 00:21:55.823
پس به پناهگاه رفتیم و این
کار برای من خیلی سخت بود

00:21:56.041 --> 00:21:58.998
همیشه این من بودم که
افراد بی خانمان کمک میکردم

00:21:59.023 --> 00:22:02.582
خودم قربانی نبودم  و حالا
ناگهان خودم یکی از آنها بودم

00:22:02.607 --> 00:22:06.499
هیچی نداشتم و باید کمک قبول
میکردم اگر افراد خیلی با ما مهربان

00:22:06.524 --> 00:22:10.539
بودند به ما کیف های کوچکی میدادند
که داخل آنها شامپو و مسواک بود

00:22:10.564 --> 00:22:15.037
نمیخواستم کسی این را ببیند و هیچی نداشتم

00:22:15.062 --> 00:22:22.688
بودن با همسرم تغییر بزرگی ایجاد کرد،
اگر تنها بودم و کسی را نمیشناختم، سخت تر

00:22:22.816 --> 00:22:30.147
می توانستم باهاش کنار بیام، ولی من
فقط نمیتوانم بگم چقدرآدم پیش ما آمدند

00:22:30.172 --> 00:22:35.487
یکی پس از دیگری تماس میگرفتند یا نامه
مینوشتند یا می‌آمدند اینجا و کمک می‌کردند

00:22:35.512 --> 00:22:41.667
که واقعا با کلمات نمی توان توصیف کرد،
انگار دستت را میگرفتند و به بالا میکشیدند

00:22:41.692 --> 00:22:47.855
نمی‌توانستیم احساس نکنیم که خیلی خاص
بودیم و دوست داشته میشدیم و به فکرمان بودند

00:22:47.880 --> 00:22:50.347
این چیزها واقعا تغییر بزرگی ایجاد کرد

00:22:50.372 --> 00:22:58.533
ما داریم فرزندانمان را میبریم
مسافرت و تا کریسمس برنخواهیم گشت

00:22:58.558 --> 00:23:05.756
چون نمیخوام برای جشن کریسمس
و اینطور چیزها اینجا باشم

00:23:05.781 --> 00:23:11.031
جالبه من فکر میکنم خیلی از ما
این احساس را داریم، دوستان و

00:23:11.056 --> 00:23:16.305
همسایگان ما که با آنها صحبت
کردم دارند برای تعطیلات می روند

00:23:16.806 --> 00:23:21.916
میخواهند از یادآوری های گذشته دوری کنند

00:23:23.285 --> 00:23:27.709
اما اگر از دست دادن اموال
واقعا زندگی تورا خراب می کند

00:23:27.734 --> 00:23:34.548
پس واقعا باید به نوع زندگی ات فکر کنی
چون زندگی تو در قلب توست و در ذهن

00:23:34.573 --> 00:23:40.785
تو و افرادی که دوس داری و در
روحت، و هر چیز دیگر فقط وسیله است

00:23:40.810 --> 00:23:48.302
و مهمه این موضوع را بفهمی و در این
محله فکر میکنم همه این درس را گرفتند

00:23:48.327 --> 00:23:52.786
ولی من فکر میکنم افرادی
که برای من مهم هستند، قبلا

00:23:52.811 --> 00:23:57.619
اینکار را انجام دادند و برای
همین اینقدر خوب عمل میکنیم

