WEBVTT

00:00:00.254 --> 00:00:09.780
هشدار،فیلم زیر حاوی مطالبی است که ناراحتی روحی و بیماری را به تصویر میکشد،از جمله تصاویر هنری که توسط کریستینا کِنی برای به تصویر کشیدن داستان خودش ساخته شده است،این امکان وجود دارد که برخی از افراد بخش هایی از این ویدئو را ناراحت کننده بدانند، لطفا در صورت مشاهده ناراحتی شدید از تماشای این ویدئو از یک پزشک یا ارائه دهنده بهداشت روان مشاوره پزشکی بگیرید

00:00:09.958 --> 00:00:15.069
داستان تینا- بخش دوم

00:00:15.180 --> 00:00:19.879
دکترها به من گفتند که افسردگی شدید دارم.

00:00:19.879 --> 00:00:23.840
از برخی جهات این یک راحتی بود.

00:00:23.840 --> 00:00:27.356
حالا یک اسم برای غم خود داشتم.

00:00:27.356 --> 00:00:33.680
این یک لغت بالینی بود که هر سرزنشی که ممکن
بود نسبت به آسیب دیدگی خودحس کنم ازبین برد.

00:00:33.680 --> 00:00:38.580
تصور میکردم که اگر غمم یک مشکل
زیستی بود، پیدا کردن درمانی که

00:00:38.580 --> 00:00:43.960
راه حل زیستی (بیولوژیکی) ارائه دهد
باید بسیار آسان میبود.

00:00:43.980 --> 00:00:46.810
چند ماه بعد،

00:00:46.810 --> 00:00:51.375
داشتم از سومین درمان خود بیرون می آمدم
که بتوانم شانسم را برای چهارمی امتحان کنم.

00:00:51.375 --> 00:00:57.310
بدون دارو، خودم را برای اولین بار بعد
از مدت بسیاری طولانی حس کردم.

00:00:57.310 --> 00:00:59.770
من مجددا مثبت، پر انرژی، خلاق،

00:00:59.770 --> 00:01:02.390
و با اعتماد به نفس بودم.

00:01:02.390 --> 00:01:06.040
به نظر میرسید که بالاخره به
داروهای ضدافسردگی نیاز نداشتم.

00:01:06.040 --> 00:01:09.774
روانپزشک من یک اسم برای این
شادی های خارق العاده داشت؛

00:01:09.774 --> 00:01:15.585
شیدایی ، و او مرا به اختلال دوقطبی
تشخیص مجدد داد.

00:01:15.585 --> 00:01:18.290
او به من گفت که
"این خوب است"

00:01:18.290 --> 00:01:23.650
"حالا که میدانیم مشکل تو چیست میتوانیم
به تو داروی درست بدهیم"

00:01:23.880 --> 00:01:31.020
تشخیص داده شدن به اختلال دوقطبی کاملا
دید من نسبت به خودم را تغییر داد.

00:01:31.020 --> 00:01:32.550
یک اسم جدید برای غمم به من داده شد،

00:01:32.550 --> 00:01:37.830
اما همچنین یک اسم برای شادیم
به من داده شد.

00:01:37.830 --> 00:01:43.844
پی بردم که تمام مدت داشتم یک
سلاح سرّی را مخفی میکردم- شیدایی،

00:01:43.844 --> 00:01:46.805
داروی تقویت کننده عملکرد شخصی خودم.

00:01:46.805 --> 00:01:51.089
شخصی که به عنوان خود واقعیم
شناخته بودم که سرزنده،

00:01:51.089 --> 00:01:55.920
با نشاط، زیرک و بی پروا بود
درواقع یک بیماری بود.

00:01:55.920 --> 00:02:01.140
من قادر بودم مثل یک شخص دیوانه کار کنم،
چون که یک شخص دیوانه بودم.

00:02:01.140 --> 00:02:05.155
بیشتر دستاوردهایم فقط بخاطر اینکه
دیوانه بودم ،ممکن بودند.

00:02:05.155 --> 00:02:10.989
و تنها چیزهایی که مردم راجع به من دوست
داشتند درواقع علائم شیدایی بود.

00:02:10.989 --> 00:02:15.005
اما تاثیر این تشخیص از آن هم بیشتر بود.

00:02:15.005 --> 00:02:18.410
دلیل پریشانیم تغییر کرد.

00:02:18.410 --> 00:02:20.720
قبل از اینکه تشخیص داده شوم،

00:02:20.720 --> 00:02:23.630
درباره اینکه چرا برای کنارآمدن
مبارزه میکردم بسیار فکر کردم.

00:02:23.630 --> 00:02:25.845
به نظر میرسید دلایل واضحی وجود دارد.

00:02:25.845 --> 00:02:28.670
برادرم زمانی که من جوان بودم
سرطان داشت و هنوز

00:02:28.670 --> 00:02:31.810
روز به روز باخاطرات بیماری او مبارزه میکنم.

00:02:31.810 --> 00:02:35.900
پریشانی من به واسطه تربیتی که از
خانه دریافت کرده بودم تشدید شد.

00:02:35.900 --> 00:02:41.120
زمان زیادی با فکر به اینکه چطور گذشته ام
روی زمان حالم تاثیرمیگذاشت صرف کردم،

00:02:41.120 --> 00:02:46.785
چون حس کردم که درک کردن، کلید
کاهش ناراحتیم بود.

00:02:46.785 --> 00:02:51.365
اما اکنون به من گفته شد که پریشانیم
بخاطر گذشته ام نبوده است،

00:02:51.365 --> 00:02:54.575
بلکه در ژن های من تعبیه شده بود.

00:02:54.575 --> 00:02:58.400
این بخاطر عدم تعادل های شیمیایی
در بدنم بود.

00:02:58.400 --> 00:03:03.470
هیچ مقدار از تامل شخصی، آن را تغییر نمیداد.

00:03:03.470 --> 00:03:05.605
من کاملا امیدم را از دست دادم.

00:03:05.605 --> 00:03:10.600
شروع به آموزش خودم درباره این
بیماری که داشتم کردم.

00:03:10.600 --> 00:03:13.310
به خصوص به لیست علائم در سایت

00:03:13.310 --> 00:03:16.280
موسسه سگ سیاه علاقمند شدم و لیست علائم

00:03:16.280 --> 00:03:20.800
اختلال دو قطبی را دوباره و
دوباره مطالعه کردم.

00:03:20.800 --> 00:03:23.139
همانطور که به هر علامت نگاه میکردم،

00:03:23.139 --> 00:03:29.580
فکر میکردم که این من هستم و آن من هستم،
همه اینها من هستم(همه علائم رو داشته)ء.

00:03:29.580 --> 00:03:36.385
طولی نکشید که، آن لیست علائم در
تمامیت خود تبدیل به هویت من شد.

00:03:36.385 --> 00:03:40.100
چنانچه گویی تمام قسمت های دیگر
من ناپدید شده بودند.

00:03:40.100 --> 00:03:43.174
تمام قسمت هایم شکسته بودند،

00:03:43.174 --> 00:03:45.590
و داروها کار نمیکردند.

00:03:45.590 --> 00:03:50.855
آنها روحیه های شادم را گرفته بودند
اما ناراحتیم را نه.

00:03:50.855 --> 00:03:54.345
داروهایم ،واقعا مرا هم دور زدند.

00:03:54.345 --> 00:03:57.930
می لرزیدم. حس یک مرده متحرک راداشتم.

00:03:57.930 --> 00:04:03.099
کلی وزن اضافه کردم و تقلا میکردم
که مکالمات را دنبال کنم.

00:04:03.099 --> 00:04:07.210
دیگر آسودگی خاطر روحیات شادم را نداشتم.

00:04:07.210 --> 00:04:12.355
پس اضطراب اجتماعیم از کنترل خارج شد.

00:04:12.355 --> 00:04:19.325
روزی، یک معلم خلاق و سرگرم کننده بودم
اما حالا هیچ اشتیاقی برای شغلم نداشتم.

00:04:19.325 --> 00:04:23.529
و این بهرحال یک تلاش برای ارائه
استراتژی های تدریس بود.

00:04:23.529 --> 00:04:29.000
برخلاف قبل، با ناراحتیم مبارزه نمیکردم.

00:04:29.000 --> 00:04:34.894
نکته اش چه بود؟ بیمار بودم و همیشه
قرار بود بیمار باشم.

00:04:34.894 --> 00:04:36.759
وقتی که حالم شروع به سقوط کرد،

00:04:36.759 --> 00:04:39.532
بلافاصله تسلیم شدم و نشستم،

00:04:39.532 --> 00:04:41.750
در اضطراب خودم غرق شدم.

00:04:41.750 --> 00:04:45.735
این به معنای واحدهای مراقبت ویژه
و واحدهای بهداشت روان بود.

00:04:45.735 --> 00:04:50.015
هیچکدام از اینها در طول 15 سال اول
عذاب کشیدن من اتفاق نیُفتاد.

00:04:50.015 --> 00:04:52.415
درطول آخرین پذیرش بیمارستانم،

00:04:52.415 --> 00:04:56.640
همکارم و خانواده ام چیزی تحول آمیز
به من گفتند.

00:04:56.640 --> 00:05:02.169
آنها گفتند،
"میدانی تو مجبور نیستی یک معلم باشی"

00:05:02.169 --> 00:05:05.330
درباره این فکر کردم که تدریس چطور
اضطراب مرا تشدید میکند و

00:05:05.330 --> 00:05:09.610
یک گام بسیار مهم در سفر بهبودی
خود برداشتم.

00:05:09.610 --> 00:05:13.160
از کارم استعفاء دادم و به علایق
دیگر فکر کردم.

00:05:13.160 --> 00:05:17.000
فکر کردم که میتوانم به کسانی دیگر که
یک بیماری روانی دارند کمک کنم و

00:05:17.000 --> 00:05:21.500
دریک کلاس آنلاین برای گرفتن گواهی نامه
پایه چهارم در سلامت روان ثبت نام کردم.

00:05:21.500 --> 00:05:26.570
در طول همین مدت،به طور نزدیک با
یک روانپزشک فوق العاده برای پیدا کردن

00:05:26.570 --> 00:05:29.420
داروهایی بدون تاثیرات بد گذاشتن روی من یا،

00:05:29.420 --> 00:05:33.380
ربودن شخصیت من کار کردم.

00:05:33.380 --> 00:05:36.065
او به من نگفت که چه کاری انجام دهم.

00:05:36.065 --> 00:05:40.360
او اطلاعات و مقالات نشریه ای را برایم
فراهم کرد که

00:05:40.360 --> 00:05:44.895
آگاه شوم و بتوانم برای گرفتن بهترین
تصمیم ها برای خودم با او کار کنم.

00:05:44.895 --> 00:05:47.920
او هرگز تسلیم نشد، با وجود این حقیقت
که من به بیشتر

00:05:47.920 --> 00:05:51.580
درمان هایی که امتحان کرده بودیم
عکس العمل بد نشان دادم.

00:05:51.580 --> 00:05:55.560
این مثل یک همکاری بود و من کاملا
به او اعتماد داشتم.

00:05:55.560 --> 00:05:57.665
کل این سفر ناهموار ارزشش را داشت.

00:05:57.665 --> 00:06:02.149
ما سرانجام یک ترکیب از درمان ها پیدا کردیم
که واقعا کمک کردند.

00:06:02.213 --> 00:06:11.495
در هفته پنجم ادامه خواهد داشت...
لطفا قسمت سوم از داستان تینا را تماشا کنید،که ما سفر مداوم او به سوی بهبودی و قدم هایی که او برمیدارد تا مسیر خود را برای بهبودی هدایت کند را میبینیم.

00:06:12.281 --> 00:06:16.981
دانشگاه سیدنی

